تبليغاتX
دختر کوچولوی 18 ساله

 

خداوندا !

ستايش  توراست

چنان كه گوييم و

بهتر از آنچه گوييم.

خداوندا !

نماز و پرستش من از آن توست

زندگاني  مرگم نيز

و بازگشتم به سوي تو

ميراث من توراست اي پروردگار من

خداوندا !

به پناه تو مي روم از شكنجه ي گور

و وسوسه ي دل

و آشفتگي امور.

خداوندا !

از تو خواستار آن نيكي هستم

كه بادها مي آورند.

و به پناه تو مي برم

از گزند آنچه در باد نهففته است.

نوشته شده در هشتم آذر 1388ساعت توسط مهرانه |

توي بيلبوردهاي شهر نوشته شده :

           1ذي القعده

                             28 مهر

                                            سه شنبه


        " روز تمام ليلي ها ...... "

                           

                    "  دختر ها روزمون مبارك "


نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1388ساعت توسط مهرانه |


چند روز پيش رفتم پارك پرواز(سعادت آباد)بادبادك هوا كردم

خيلي وقت بود كه مي خواستم اين كارو بكنم

شايد از تابستون پارسال كه بادبادك باز(خالد حسيني)رو خوندم

حوسش هي منو قلقلك مي داد

تا اينكه بالاخره شد

خيلي حال داد. خيلي........

تا حالا اينقدر احساس سبكي نكرده بودم

يكي ازم پرسيده بود اسم رهايي كه گذاشتي رو آيديت

يعني چي؟ گفتم اين كلمه رو دوست دارم

گفت رهايي رو به معني ول بودن مطلق دوست داري؟؟!

حالا كه فكر ميكنم مي بينم بادبادك من اون روز رها بود

رهاي رها.......

ولي يه نخ هم بهش وصل بود

مي خوام بگم رهايي رو با اون نخ دوست دارم

يه نخ مثل اعتقادات

دلم مي خواد مثل يه بادبادك باشم .......
نوشته شده در سیزدهم مهر 1388ساعت توسط مهرانه |

31 شهريور ..... هميشه يه روز خيلي خوبي براي من بود

روزي كه دلم شور مي زد ذوق و شوق داشتم

كيفم با تمام وسايل نو مانتوي مدرسه ام اتو شده تميز جورابهاي نو

حتي گل سري كه مي خواستم آماده جلوي در اتاقم بود

شب بي خوابي مي زد به سرم و صبح زودتر از هميشه از خواب بلند مي شدم

دوستم هميشه ازاينكه تابستون تموم مي شه ناراحت بود ولي من هميشه از

اول شهريور از اينكه بازم مي رم مدرسه و دوستامو مي بينم خوشحال بودم

وقتي تلويزيون آهنگ "باز مي آيد بوي ماه مدرسه " مي گذاشت

مامانم كه معلمه مي گفت "باز مي آيد بوي گند مدرسه" مي خنديدم و مي گفتم

شما معلم ها كه اينيد واي به حال ما ........

تو خونمون 2 بار در سال خونه تكوني اساسي مي شه يكي عيد يكي اول مهر

چون اول مهر توي زندگيه ما يه تحوله

عاشق دوران مدرسه هستم عاشق لحظه لحظه هاش عاشق خاطراتش....

ولي امسال حال خودمو نمي فهمم نه خوشحالم نه ناراحت نه دلم شور مي زنه

به تمام معنا بي تفاوتم ..........

شايد به خاطر اينه كه امسال ساله سختيه براي من


              امسال واقعا " باز مي آيد بوي گند مدرسه "

نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت توسط مهرانه |


چند شب پیش من و داداشم بی خوابی زده بود به سرمون

می خواستیم تا سحر بیدار بمونیم.

توی تاریکی اتاق با چراغ قوه روی دیوار شکل درست می کردیم

که ازش پرسیدم:" بزرگترین آرزوت چیه؟

گفت:"دلم می خواست یه خونه وسط شهربازی داشتیم

که همه ی اسباب بازیهای دنیا توش بود"

دوباره پرسیدم:"از خدا چی می خوای؟"

گفت:"می خوام که منو ببره توی بهشت"

یکدفعه ازم پرسید بزرگترین آرزوی تو چیه؟

یعنی سوال خودمو از خودم پرسید غافلگیر شدم ! واقعا می گم ...!

هی اومدم طفره برم و حواسشو پرت کنم ولی اون سمج شده بود

یه کم فکر کردم دیدم هیچ کدوم از آرزوهایی که دارم

اینقدر بزرگ نیست که بخواد بزرگترین آرزوم باشه

بالاخره بهش گفتم "آرزو دارم که همه دوستم داشته باشن"

اون از جواب من راضی شد ولی منو توی یه سردرگمی بزرگ گذاشت

توی این چند روز خیلی فکر کردم به اینکه بزرگترین آرزوم چیه .....


      راستی بزرگترین آرزوی تو چیه ...؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در هفتم شهریور 1388ساعت توسط مهرانه |

ماه مبارك آمد اي دوستان بشارت

كز سوي دوست ما را هر دم بشارت

آمد نويد رحمت اي دل ز خواب برخيز

باشد كه باقي عمر جبران شود خسارت
نوشته شده در سی و یکم مرداد 1388ساعت توسط مهرانه |


بازی های بچگیت رو یادت می یاد ؟

دیروز داشتم بهش فکر می کردم !

بزار من از بازیهای خودم بگم !

بازی هایی که تقریبا همه ی دختر بچه های دنیا انجام

می دادن و شاید هنوزم بدن .. توی جمع دوستام همیشه

3 تا بازی بود که امکانش نبود یکی رو بازی نکنیم

یا معلم بازی یا مامان بازی یا دکتر بازی که البته هر

کدوم با اسباب بازی های مخصوص خودش جلوی ورودی

آپارتمان ها بازی می کردیم که آخرش همیشه ی خدا با

قهر و دعوای یکی تموم می شد اگه بینمون پسر هم بود

بازی ها نقش می گرفت نقش مامان بابای واقعی .

بقیه ی بازی هامون لی لی بازی و وسطی و دنبال بازی...

که من هیچ وقت توش استعداد نداشتم دوچرخه سواری

هم که رو شاخش بود همیشه با پسرهای محل سر اینکه

چند تا پله رو با دوچرخه میایم پایین کل داشتم

دوچرخه من با کلی سوراخی که داشت جون می داد

واسه فرو کردن ساقه ی گلها و تبدیل شدن دوچرخه

به ماشین عروس گل زده . یادمه واسه مردن جوجه ی

یکی از دوستام چطوری مراسم ختم گرفتیم و اون

و توی باغچه پشت ساختمون دفن کردیم

با یه سنگ قبر و گلهای پر پر شده و مراسم سوم هفتم و...

شماها رو نمی دونم ولی بچگی من خیلی خوشگل بود!

من الان نگران برادر کوچیکمم که مامان و بابام

از ترس شلوغی کوچه ها 3 ساله دارن قول خریدن

دوچرخه ی نو رو عقب میندازن .

اجازه نمی دن که بعدازظهرها بره بیرون

چون دوستاش بی ادبن و کارای خلاف می کنن

اون از بچگیش فقط اسم کارتون های روز

والت دیسنی رو یادش می مونه

و من باید 3 ساعت بهش توضیح بدم

قایم باشک چی هست و چه جوری بازی می شه

که از نظر اون بازیه مسخره ایه ....!!

از ته دل خوشحالم که بچه ی نسل بازی های قدیمم .


نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1388ساعت توسط مهرانه |
صمیمی ترین دوستم همیشه بهم می گه تو زیادی خوش بینی امیدواری بی خیالی.

ولی درواقع من هیچی نیستم.من فقط یه آدم متظاهرم من همیشه تظاهر می کنم

به بی خیالی به خوشحالی امیدواری من تظاهر به قوی بودن می کنم

تظاهر به خوشبخت بودن تظاهر می کنم چون از نظر من این تظاهر

هیچ اشکالی نداره. وقتی ترس ناامیدی بدبینی احساس بدبختی تو

نه تنها هیچ کمکی نمی کنه بلکه باعث تعطیلی روح و روان تو می شه

چه اشکالی می تونه داشته باشه تظاهر به قوی بودن و امیدواری و خوشبختی.

چرا ما همیشه باید برای مردم زندگی کنیم؟

چرا نباید زندگی کنیم بین مردم نه برای مردم؟

چرا به حرف دیگران اهمیت می دیم

در حالی که اونا لایق مهم شمرده شدن نیستن؟

چرا نمی ذاریم افکارمون زندگیمون رو بسازن؟

چرا نمی خوایم بعد پرسیدن این سوال ها از خودمون

یه بارم تو زندگی بهشون عمل کنیم؟

الان باز دارم تظاهر می کنم تظاهر به عاقل بودن ولی من این تظاهر

رو دوست دارم تا وقتی که ضرری برای خودم و دیگران نداره.

پس همچنان تظاهر می کنم.

کسی اعتراضی داره؟؟؟؟؟!!!

نوشته شده در پنجم مرداد 1388ساعت توسط مهرانه |

زن عشق می كارد و كينه درو می کند

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی

براي ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی.

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو....

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی.

او می زايد و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی.

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دخترنباشد.

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوريان بهشتی را می بينی.

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر...

و هر روز او متولد می شود؛ عاشق می شود؛

مادر می شود؛ پير می شود و میميرد.

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كينه درو می كند.

چرا كه در چين و شيارهای صورت مردش

به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بيند.

و در قدم های لرزان مردش،

گام های شتابزده جوانی برای رفتن.

و درد های منقطع قلب مرد سينه ای را به ياد می آورد

كه تهی از دل بوده.

و پيری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند.

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود

در قلب مالامال از درد ....

و اين، رنج است.

" دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در بیست و دوم تیر 1388ساعت توسط مهرانه |

وقتی که یه سالم بود مامان بزرگم که من بهش می گم مامانی یه عروسک

خیلی خوشگل برام آورد.توی فیلم تولدم وقتی بابام کاغذ کادوی دور جعبه ی

مستطیلی اونو باز کرد و تلق روشو برداشت اونو از بالا انداخت توی بغلم.

عروسک من یه لباس قرمز با دامن چین چین و دوتا موی بسته شده با روبان

قرمز داشت از اون موقع اون شد تنها عروسک توی بغلم در حالی که حداقل

6-7 تا عروسک و خرس دیگه برام کادو آورده بودن من برای عروسکم هم

مامان بودم هم معلم دکتر پرستار... یادم نیست اسمش چی بود آخه خیلی اسمها

داشت با دیدن هر فیلم و کارتون اون شخصیتی که از همه بیشتر ازش خوشم

می اومد اسمش روی عروسک من بود ولی توی بچگیم اسم سارا رو از همه

بیشتر دوست داشتم شاید از 10 سال بازی من با اون فقط 2 سال اول سالم بود.

عروسک من یکی از چشاش رو به خاطر مالیدن برق ناخون به چشمش (به

تقلید از فیلم اسباب بازی های (2)) رنگش پخش شده بود اون یکی چشمش

هم به خاطر عمل جراحی (به تقلید از یه فیلم دیگه) از آبی به سفید تغییر

رنگ داده بود.بدن پارچه ای اون شاید دهها بار با چاقوی آشپزخونه شکافته

شده بود یه کمم که بزرگتر شدم 3بارآمپول پنی سیلین و تقویتی بهش زدم

روبان های قرمزموهاش ریش ریش شده بود موهای فرق سرش کچل بود.

عروسک من 3 تا لباس داشت که خودم با تیکه پارچه های مامانم دوخته بودم.

یه بار قرار بود با دوستای مامانم بریم مسافرت قرار بود خودم هر چی

می خوام بردارم منم عروسک درب و داغونم رو برداشتم وقتی مامانم دید

کلی سرم غر زد که چرا تو که این همه عروسک خوشگل داری دست از سر

این بر نمی داری و مجبورم کرد اونو بذارم خونه.توی مسافرت یه دفعه

دلم برای عروسکم تنگ می شد وقتی برگشتیم تا یه هفته شبا پیش خودم

می خوابوندمش که داداشم کلی مسخرم می کرد ومی گفت: مگه تو نی نی

کوچولویی؟ منم بهش اهمیت نمی دادم منم حق داشتم بعضی وقتا بچه باشم .

عروسک من کم کم از توی بغلم رفت روی رادیاتور از اونجام چون قابل

گذاشتن تو بوفه ام نبود رفت ته کمدم. و در آخر امان از خونه تکونی عید!!!!

مامانم عروسک منو با تموم خاطرات بچگیم بخشید به آشغالی!

فکر کنم آخرین باری که اونو دیدم کلاس چهارم بودم.

کلاس چهارم لعنتی تنها پل ارتباط بین بچگی و بزرگی منه.

حالا من توی 18 سالگی دلم واسه اون عروسک لباس گل گلی

قرمز دامن چین چینی چشم کور بدن سوراخ سوراخ تنگ شده ....

شما دلتون واسه عروسک هاتون تنگ نشده؟


نوشته شده در بیست و یکم تیر 1388ساعت توسط مهرانه |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

dokhtarkocholo18sale

مهرانه

dokhtarkocholo18sale

http://dokhtarkocholo18sale.blogfa.com

دختر کوچولوی 18 ساله

دختر کوچولوی 18 ساله

دختر کوچولوی 18 ساله

سلام دوست خوبم

اول از همه ورودت رو به

وبلاگم خوش آمد میگم

واسه رفتن از این وبلاگ زیاد

عجله نکن ... لطفا !

درسته که بعضی از پست هام

طولانیه ولی حرف دل خودمه

و چیز هایی که بهشون فکر می کنم

سعی کن نوشته ها رو بخونی و

منو از نظراتت دریغ نکنی

ممنون از اینکه به حرفم گوش

می کنی.

" موفق باشی "


.................


پروردگارا

تو را قسم به برکت گندم زار

اشک پاک و بوی بهار

همه ی دوستان را پشتیبان باش.


...............


خدایا من بلد نیستم با جملات خوب و زیبا

ازت تشکر کنم می خوام با همین زبانم

بهت بگم سپاس که در تمامی اوقات

زندگیم یار و همراهم بودی

سپاس که جلوی خیلی از خطاهام رو گرفتی

و سپاس از اینکه دوستم داری

چون من رو آفریدی.



دختر کوچولوی 18 ساله

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog