وقتی که یه سالم بود مامان بزرگم که من بهش می
گم مامانی یه عروسک
خیلی خوشگل برام آورد.توی فیلم تولدم وقتی بابام کاغذ کادوی
دور جعبه ی
مستطیلی اونو باز کرد و تلق روشو برداشت اونو از بالا انداخت توی
بغلم.
عروسک من یه لباس قرمز با دامن چین چین و دوتا موی بسته شده با روبان
قرمز
داشت از اون موقع اون شد تنها عروسک توی بغلم در حالی که حداقل
6-7 تا عروسک و خرس
دیگه برام کادو آورده بودن من برای عروسکم هم
مامان بودم هم معلم دکتر پرستار...
یادم نیست اسمش چی بود آخه خیلی اسمها
داشت با دیدن هر فیلم و کارتون اون شخصیتی
که از همه بیشتر ازش خوشم
می اومد اسمش روی عروسک من بود ولی توی بچگیم اسم سارا
رو از همه
بیشتر دوست داشتم شاید از 10 سال بازی من با اون فقط 2 سال اول سالم
بود.
عروسک من یکی از چشاش رو به خاطر مالیدن برق ناخون به چشمش (به
تقلید از فیلم
اسباب بازی های (2)) رنگش پخش شده بود اون یکی چشمش
هم به خاطر عمل جراحی (به
تقلید از یه فیلم دیگه) از آبی به سفید تغییر
رنگ داده بود.بدن پارچه ای اون شاید
دهها بار با چاقوی آشپزخونه شکافته
شده بود یه کمم که بزرگتر شدم 3بارآمپول پنی
سیلین و تقویتی بهش زدم
روبان های قرمزموهاش ریش ریش شده بود موهای فرق سرش کچل
بود.
عروسک من 3 تا لباس داشت که خودم با تیکه پارچه های مامانم دوخته بودم.
یه بار
قرار بود با دوستای مامانم بریم مسافرت قرار بود خودم هر چی
می خوام بردارم منم
عروسک درب و داغونم رو برداشتم وقتی مامانم دید
کلی سرم غر زد که چرا تو که این
همه عروسک خوشگل داری دست از سر
این بر نمی داری و مجبورم کرد اونو بذارم خونه.توی
مسافرت یه دفعه
دلم برای عروسکم تنگ می شد وقتی برگشتیم تا یه هفته شبا پیش خودم
می خوابوندمش که داداشم کلی مسخرم می کرد ومی گفت: مگه تو نی نی
کوچولویی؟ منم بهش
اهمیت نمی دادم منم حق داشتم بعضی وقتا بچه باشم .
عروسک من کم کم از توی بغلم رفت روی رادیاتور از
اونجام چون قابل
گذاشتن تو بوفه ام نبود رفت ته کمدم. و در آخر امان از خونه تکونی
عید!!!!
مامانم عروسک منو با تموم خاطرات
بچگیم بخشید به آشغالی!
فکر کنم آخرین باری که اونو دیدم کلاس چهارم بودم.
کلاس
چهارم لعنتی تنها پل ارتباط بین بچگی و بزرگی منه.
حالا من توی 18 سالگی دلم واسه اون
عروسک لباس گل گلی
قرمز دامن چین چینی چشم کور بدن سوراخ سوراخ تنگ شده ....
شما دلتون واسه عروسک هاتون تنگ نشده؟